![]() |
![]() |
|
|
دست هایم به آرزوهایم نمے رسند، آرزوهایم بسیار دورند، ولے درخت سبزم می گوید، امیدی هست ، ... دعایی هست ، خدایی هست ، |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 8:20 قبل از ظهر توسط محسن |
|
|
من یه روز اومدم به امید آخر
و اون روز رسید و تموم شدم به قول یکی از دوستام من خیلی زود ورق خردم دیگه همه چیمو از دست دادم خیلی اتفاقی دلم شکست خیلی اتفاقی تنها شدم و خیلی اتفاقی ...
مهم نیست.. به همتون میگم خدا حافظ یا به قول یکی خدافظ
رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت این عشق آتشین پر از درد بی امید
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
از پرده ی خموشی و ظلمت ، چو نور صبح
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها از فروغ فرخ زاد همونی که تو.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط محسن |
|
|
ساکنم... در چهار دیواری خودم و روبرویم طرحی از کویر توست مرا بخوان... اما من آن نیستم که روبروی توست من وارث همان حس ِ غریبم... در جستجوی نفس های شبنم زده و دلگیر از نشانه های نیامده لحظه ها را می شمارم تا پر کنم تمام این فاصله را و کم کم، گم می شوم میان همین ثانیه ها... و سهم من می شود، بی نشان شدن در حریم ِ تو... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 12:24 بعد از ظهر توسط محسن |
|
|
همه ما تو زندگی چرا هایی داریم
که جوابشونو نمیدونیم چرا هایی که باعث شده مسیر زندگیمون تغیر کنه. حالا چرای من اونی که اومدو خودش گفت که من تکیه گاهتم و میتونی باهام درد دل کنی چرا بعد دوسال اینقدر عوض شد که با بی رحمی به تمام معنا لهم کرد؟ اگه خواستین شما هم چرا هاتون رو بنویسین...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 10:19 قبل از ظهر توسط محسن |
|
|
و ما
محكوميم به حبس ابد در سرزمين غم ها تا در تبعيدگاه تنهايي در سكوت هر غروب درد ها را درد فراغ را با جان بخريم و روياي وصال را فرياد زنيم... ما همه مجنونانيم كه ليلي را از ياد برده ايم ولي با خاطرات مره ي آن در برزخ نگاهش جهنمي ساخته ايم كه عزابش دل شكستن است... و ما به جرم بي گناهي در ميعاد گاه جدايي تا طلوع عشق انتظار مي كشيم.در اينجا هيچكس معناي واقعي عشق را نمي داند و آن را نديده ولي چيزي كه معللوم است اين است كه همه ي ما در آن سوخته ايم... سالهاست كه انتظار را فراموش كرده ايم تا يكديگر را از ياد بريم ولي در سكوت همه فرياد ميزنيم تا يارمان را پيدا كنيم تا يارمان بيايد... و باران در سيل اشك هاي ما معنا پيدا مي كند تا بار دگر به خيالي به نگاهي برسيم كه از حادثه ي عشق سيراب باشد و به قول سهراب:«پارسايي است در آنجا كه تو را خواهد گفت:بهترين چيز رسيدن به نگاهيست كه از حادثه ي عشق تر است.»... و بي معنا ترين كلمه مرگ است زيرا روييايي است دست نيافتني ودر اينجا زمان با ما روي زمين مي نشيند تا غم هاي ما را ياد كند و سرنوشت مابا فاصله ها از پيش رقم خورده است... و عشق ها اگر عشق باشند زمان معنايي ندارد و اصلا زمان حرف احمقانه ايست... و غروب زيباترين لحظه كه مرز ميان روز و شب است كه افسانه ي وصال تعريف مي كند.و اين قصه هر روز و هر شب با ياد تو تكرار مي شوند... و من آرزو مي كنم كه تو خواننده ي شعرم باشي راستي شعر هايم را ميخواني نه دريغا هرگز باورم نيست كه خواننده ي شعرم باشي من در اين تنهايي خود تنهايم... و اين سوال هر روز و هر لحظه در ذهنم تكرار مي شوند: آيا دراين سرزمن روياي وصال حقيقت دارد؟!! شايد ولي باورم نيست!!! خسته ام خسته...خسته تو ديگر سراب هم فريبم نمي دهد پر كن پياله را... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم مرداد 1389ساعت 10:25 بعد از ظهر توسط محسن |
|
|
و آن روز خواهد آمد...
روزی که دیگر هیچ خاطری تنها نباشد. و روزی که هر کس ستاره ای در آسمان دارد به عظمت خورشید و روشنایی دل و روزی که دیگر مردمک ها در مرز تاریک و روشنایی یک شمع در سکوت هر فریاد افسانه ی اشک را فراموش کنند... و آن روز خواهد آمد... روزی که ثانیه ها به لکنت بیافتند و روزی که دیگر به جرم دیوانگی محکوم نشویم و آن روز غروب عاشقانه ترین حوادث را رقم خواهد زد... و آن روز خواهد آمد... روزی که تنهایی کابوسی شود و روزی که پاییز خواهد گریست تا لحظه ی دیدار را بوسه زند و آن روز پاییز سلطان فصل ها خواهد شد... و آن روز بهار به عشق پاییز خزان خواهد شد. و آن روز خواهد آمد... روزی که شراب مستی در وصال دوست خواهیم نوشید. و میکده ها بار دیگر باز خواهند شد تا ساقی... و آن روز خواهد آمد... چون آن روز نزدیک است حتی اگر من و تو نباشیم....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط محسن |
|
|
وداع می کنم
با تو تویی که چشمانت همیشه با دلم سخن داشت ... گلم ... دلم ... این روزها از همیشه بی قرارترم مانند پاییز که لحظه لحظه باران را انتظار می کشد ... ما نه خط های موازی بودیم نه متقاطع من و تو فقط دو خط بی ریا بودیم دو خط کم رنگ شاید پر رنگ ... خط های تو همیشه خط های بی رنگ مرا انتظار می کشید ... و خط های ناموزون من همیشه خط های عاشقانه تو را انکار می کرد ! گلم ... دلم ... به همین اشک های گاه و بی گاه من بد نبودم ما هزار سال دیر آمدیم و هزار سال دیرتر به هم رسیدیم ... رویاهای خاک خورده عاشقانه من متعلق به هزار سال پیش هست و صداقت جاودانه تو ایضا ... گلم ... دلم ... وداع می کنم ... با تو نه ! با دنیای عاشقانه خودم ... وداع می کنم ... تو به همین راحتی مرا ندیدی ... من به همان راحتی تو را کنار گذاشتم ... طول رابطه دلیل بر عمر باقی نخواهد بود ... من برای دنیایم شریک می خواستم تو حتی زحمت دیدن دنیایم را هم به خود ندادی ... جدایی را دوست ندارم اما گاهی بین بدو بدتر مجبور به انتخاب بد هستم ... خود خواهی من حاصل تنهایی مفرطم بود تو حتی تنهاییم را نفهمیدی ... تمام خاطرات منِ با تو بودن برای من ... تمام خاطرات توِ با من بودن باز برای من ... دنیای تنهای من قدر لحظات دوتایی رو خوب میدانند ... اما دنیای لوکس تو ... هیچ وقت از دیدن کلمه پایان احساس خوبی نداشتم ... اما ... پای آ ن ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط محسن |
|
|
بعد از ریختن الماسهای قشنگ چشمام به پات فقط یک کلمه گفتی ..... " برو " چه حرکت بی نقصی فقط انسانهای بزرگ ، بهای این الماسهای قشنگ رو می دونن ... و تو ... ازت متشکرم . |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 10:44 بعد از ظهر توسط محسن |
|
|
حس میکنم در یک اتاق خالی هستم ایستاده و متعجب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 9:31 بعد از ظهر توسط محسن |
|
|
دردواره ها
چشم های من این جزیره هاکه درتصرف غم است این جزیره هاکه ازچهارسومحاصره است درهوای گریه های نم نم است گرچه گریه های گاه گاه من آب می دهددرخت درد را برق آه بی گناه من ذوب می کندسد صخره های سخت را فکر می کنم عاقبت هجوم ناگهان عشق فتح می کندپایتخت درد را قیصرامین پور |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط محسن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بیزارم از دنیا چونکه نگذاشت که خودم باشم...
چونکه نخواست خودم باشم... بیزارم از دنیا چونکه بهای ماندن در دنیا را دل قرار داد و به جای آن یک نام بیهوده به من داد و گفت که تو زین پس عاشقی... ولی به خدا چیزی که به من با نام عشق فروختند فقط هوس بود و بس. بیزارم از دنیا به خاطر آدمای نامردش، به خاطر یه فعل شکستن... بیزارم از دنیا چونکه داره با یه بغض خفم میکنه... میخوام تو این وب بغضم رو فریاد کنم...بدون تظاهر...می خوام خودم باشم. میدونم لگه فریاد بشه خشم نه التماسی میشه ولی... |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1391 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 |
| پیوندها |
|
سایه روشن آوای دلتنگی دختر مهر حرف دل ما دو دختر عمو همه چی آرومه مسافر کوچه های تنهایی عشق من بوسه باران عشق من تک ستاره عاشق سقوط آزاد |
|
RSS
|